تبليغاتX
بر بالای برج به تو می اندیشم !
اینجا فقط من قار قار میکنم !
بلخره این برجم بسته شد ... البته شاید فهلن ... نمیدونم شاید برگردم ... شایدم مث بقیه بمونه ُ خاک بخوره ... کلن سرورو عوض کردم ... فک کنم به هرکی که ادرس جدیدو بخواد بهش بدم ... نمیدونم ... ۹ ماه گذشت ُ بازم من هیچی نمیدونم ... لعنتی !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

لا لا لا لا

نخواب دنیا خسیسه

برای کم آدمی خوب می نویسه

یکی لباش غرق خندس

یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

+ بازم همه چی تکیه بر باد بود ... بازم من خسته شدم از بازیهای تکراری تو که اخرش به گریه ُ سلوک من میرسه !

+ مستر خدا ... خودت وضعیت قلبم ُ بااین دردای اخیرُ میدونی ... نذار بیشتر از این زجرم بده ... پروردگارا بر او رحمت آور !

+ تا چند روز دیگه از اینجا میرم ... به احتمال زیات !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

حالا هی من بگویم

بعد تو تو بگویی

مگر او می شنود

نه ؛

انگار چوب پنبه ها را فرو کرده در گوشش ُ

لنگ را انداخته روی لنگ ُ

خودش را می زند به نفهمی

تا طلب دادخواهیمان را بین ۱۰۰۰ خواسته گم کنیم !

*******

هی مترسک ... باور کن سخت باور تمام دوست دارم هات ... باور کن رفیقکم ... باور کن خورد میشم وقتی میبینم خواهش میکنی که گریه نکنم ولی یادت نمیاد که چقد گریه کردم ُ ندونستی ... باور کن سخته که خیانت هات رسوب کنه تو ذهنم ... باور کن سخته باور تمومه احساست رفیق !

 

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

هی رفیق ... هی عسل ... مرسی ... مرسی که امروز تو راهرو طبقه اول گذاشتی بت تکیه بدمُ همه ی اهنگای زندگیمو مرور کنم ... مرسی رفیق که هنوزم حال نابمو میدرکی ُ خرابش نمیکنی ... مرسی که گذاشتی خودمو نزدکی قلبت کنم تا بفهمم هی یه قلب عادی اینجوری میزنه ... مرسی که دستاتو تو دستام چفت کردی ُ گذشاتی ملودی ناب بودنمو با ضرب رو پاهام اجرا کنم ... هی رفیق امروز قیافت با اون لنزا ُ بدون عینک عوض نشد ... بازم واسه من همون بودی ... امروز احساس کردم بازم منو یادته ... اون فلسفه ی ظلم بشری یادته ... هی رفیق مرسی واسه امروز ... !

اومدم خونه ... موبمو چک کردم ... گفته بودی دیگه داری کم میاری ... گفتم چرا ... گفتی بدون من نمیتونی ... شک کردم ... شک دارم ...انقد گفتی ُ گفتم که قبول کردم ... قسم خوردم که اگه احساس بدی پیدا کردم دیگه اسمتو نیارم ...گفتی خوجحالی ... گفتی خیلی خوجحالی ... واسه اینکه یه بار دیگه هستم ... ولی من خوجحال نیسم ... بت میگم اینو ... میگی چون یو ادم مزخرفی هستی ...میزنگی ... میحرفیم ... میگی چرا حوصله نداری ؟! ... من آدیم ... نمیخوای بفهمی چه مرگمه ... میگم من همیشه همینجوریم ُ باز میگی نه حوصله نداری ... هی تو ... هی مترسک ... چی داری بی شرف ؟!... میدونم اینم دووم نمیاره ... هی تو بزن ذربه ی اخرو ... بزن خلاص کن منو !

امروز تو جهنم جلو کولر بودم منم که عجیب حساس ... سینوزیتم فک کنم دوباره اکتیو شده ... سر کلاس وضع خراب ... ینی ۲ تا رو میشنیدم ۳ تا رو رد میکردم ... پرستو خندش گرفته بود ... فک کنم تب کردم باز ... خاطره با اون موهای مث چیزش جلوی منو گرفته تا بتونم لا لا کنم ... خدا نصیب نکنه ... پدرم در اومد ... چشام داره میترکه ... دستام یخه ولی گرممه ... اینا همش از صدقه سر مترسکه به خدا ... حالا اون وسط پرستو از دبیر سوتی گرفته ، دبیر میگه من به بودم میکردم ولی حالا نمیکنم ( منظورش دورخه سواری بود ) یهو کل کلاس ترکید این بدبختم نفهمید چی گفته مث منگولا نگا میکرد ... اصن وضعی بود واسه خودش !

+ مخم داره میترکه ... انگر تو یه برهه از زمان نگهم داشتن ُ شوتم کردن تو یه صندوق ُ درشون قفل کردن  ... همه چی داره میچرخه ... دلم سونا میخواد ...!

+ اگه قراره من فردا فرتی بگیرم ... باید خنگ باشم دنیارُ جدی بگیرم !

+  مخم داره دود میشه تو هوا ... بیچاره مترسک هنگ کرده ... کم مونده بود پشت تل گریه کنه ... اونم اون ...هه هه هه ... فاکــــ ــــــ ــــ یو ... ها ها ها ... دستام ُ نوک مماخم یخیده بعد کلن گرممه ... دلم یه دیوار میخواد که خیلی لارج سرمو بکوبونم بش ُ داغون بشه ُ بخندم ... به همین خومشزگی !

+ من : پرستو به نظرت خاطره شبیه ملودی تو پاسی کت دالز نیس ؟!

پری : اوــــــــم ، یه ذره اره اره ولی ملودی یه نمه جیگر تره تا خیلی هم پایش

من : اره باو یادته میومد تو کوچه با پسرا فوتبال میزدیم ؟! توله همیشه جر میزد ! ( پخی زد زیر خنده بچم یه مقدار توهمش بالاس حس میکنه یه زمانی با اون میپریده )

 

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت

عجیب این شعرو دوس دارم ... انگار میگه بلخره همه چی برمیگرده به اصل خودش ... همه چی یه ته داره هر چه قدم دور بزنیش بازم به همون میرسی ...سال پیش همین موقه ها بود که یه شب اس دارم که : فک میکنی چند تا ادم خوشبخت پشت این چراغا باشم ُ یو گفتی نمیدونم چطور ؟! گفتم هیچی ... هی مترسک یادته ؟! ... یادته اذیتم میکردی یادته یه شب گفتم تهنا میخوابم ُ اخرش یو گفتی به درک دهن منو باز نکن ؟! ... یادته یا نه ؟! چه سوال مزخرفی کاملن معلومه که یادت نیس فقط من یادمه ... دونه دونه کارایی که کردی یادمه ... اصن لعنت به من ُ این حافظه که همه ی اتفاقا توش ضبط میشه ... لعنت ! ... هی مخمل یادته دفه اول چقد بات بد برخورد کردم؟! ینی واقعن ساری واسه اون رفتارا ... هی رفیق میخوام اینجارم ببندم ... اصن یه جا بند نمیشه این ک... لق ما ... منتظر تولدشم تا بساط ُ جم کنم ُ پلاس شم یه گور دیگه ... امروز ساعت ۸ صب عاطی زنگیده با جیغ ُ ویغ میگه سلام اینا اینجانب هم در نهایت معرفت هرچی از دهنم در اومد بار خودش ُ شوهرش بُنجولش کردم ُ قطعیدم .. ۳ بار زنگید دفه سوم بر داشتم... زر زد ... وسطش قطع کردم ...به این نتیجه رسیدیم که بیدار بشیم ... بازم فکرای مزخرف ... بازم فلسفه که با هورت کشیدن هات چاکلت مخلوط میشه ُ به رنگ قهوه ای در میاد ... بازم من ... بازم فکر تو ... بازم نیشخند ِ معروف من ... بازم سال بلوای ِ عباس معروفی ... بازم حسینا ... بازم گیج شدن من ... بازم غرق شدن تو دنیایی که زمانی متعلق به من بود ... بازم صدای آخ گفتن تو ُ توهم خیس شدن زنانگیم ... بازم تو ... بازم من ... بازم یه عالمه دروغ ... بازم عشقی که یو هر ۲ روز یه بار میخوای به خوردم بدی ُ من مث زهر اسید معدمو روش بالا میاوردم ... نزدیک بود اوق بزنم وقتی گفتی عاشقتم ... حالم بهم خورد از دروغ مزخرفت ... به خدا من خر نیستم رفیق ... زیادی بهت میدون دادم ... تو اشپر خونه بودم داشتم واسه خودم مث بچه ها با چاقو بازی میکردم ... یهو انگشت فاک دست چپمو بریدم ... نه که من تو عمرم خون ندیدن ُ اینا ( جونُ خودم ) تو شوک بودم بعد دستمو گرفتم بالا هی تکون دادم ... بعد چن ثانیه به خودم اومدم گفتم حالا که چی ؟ واسه چی دستمو گرفتم بالا ؟مثلن اینجوری دیدش کم میشه ؟! گرفتمش زیر آب سرد ( انگار سوخته مثلن ) بعد شکافش یه جوری بود که تا اب ُ باز کردم رفت لای زخمو جیغ منو در آورد ... حالا من وسط اشپرخونه نشستم زار میزنم که دیگه این دست دیگه واسه من دست بشو نیس ... زنگیدم به سحر که دیگه تموم شد دیگه نمیتونم زندگی کنم ... بیچاره کپ کرده بود ... اصن نپرسید چی شده گفت من تا چند مین  دیگه اونجام ... بعد از یه ربع اومده من همونجوری وسط اشپرخونه میگه چی شده ؟! چی کار کردی ... حالا ۲ تا قطره خون کف زمین بودا میگه واـــــی بازم رگت ؟! اخه خر ، زبون نفهم که چی بشه ؟! زد زیر گریه ... من مونده بودم چی بگم .... یهو زدم زیر خنده میگم باو اولن خر ُ زبون نفهم بابات ُ اون دوس پسر یابونه دومن انگشت فاکم فقط زخم شده ... ۱ مین هاج ُ واج نگام کرد یه دونه زد تو سرم اومد بره بیرون گفت تو آدم نمیشی ... هر چه قدم افسرده باشی بازم همون ادم ۵ سال پیشی که از دیوار راس بالا میرفت ... بعد مث چی بگم والا سرشو انداخت پایین رفت بیرون ... من موندم یه انگشت فاک زخمی ُ یه عالمه خنده ... زدم تو اتاق دوباره ... داریوش ... دنیای این روزای من ... سراب رد پای تو ... فرامرز اصلانی ... اگه یه روز ... گوگوش ... ۲ پنجره ... مرضیه ...ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم در خونتون ... فرهاد ... بوی جا نماز ترمه ی مادر بزرگ ... بابک رهنما ... توی شبای مه گرفته از تو میخونم امشب ... اولریل ... نو بادیز هوم ... اوانسنس ... هِلو ... پینک ... پلیز دون لیو می ... بریتنی ... ۱۲۳ ... کلی چرت ُ پرت دیگه که همش پلی میشد من حتی حس گوش دادن به اولشم نداشتم ... اصن حس جهنم رفتنو ندارم ... فیزیک هیچی نخوندم باید همون زنگ اول سرُ تهشو هم بیارم تا ابروم نرفته ... اوــــــــــف ...  خوابم میاد ... خوابم میاد ... خوابم میاد ... من مترسکو میخوام ... من مترسکو میخوام ... من مترسکو میخوام ... باو یکی بیاد بزنه تو دهنم ... ینی واقعن به ا ین نکته اخر نیاز دارم ... انگشتم زوق زوق ُ درد میکنه ... چیز شر میگم ... به نوشتن نیاز دارم ... اصن نخون اینارو ... واسه وجودم مینویسم ... گمشو !

 

+ اخرش یا من سحرو میکشم یا اون منو میکشه یا ۲تامون تو دوئل جوانمردانه  شهید میشی ... بس که این دخی رو مخه منه ... زاخار !

+پیر میشی و ارزوهات میریزن دونه دونه مث تاره موهات !

+ دیورز یکی از بچه ها بیرون منو دیگه ( من بیرون از سگ بدترم ینی هیچ خریو به ت... نداشتمم حساب نمیکنم ) با با صدای بلند میگه دختر قانون خدا با اندازه قانون تو سخت نیس ... بعضیا لیاقتشون سخت تر از ایناس ... هی یارو بفهم این مسئله را !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

آدم ها میمیرند

پشت تمامی اتفاق هایی که نباید می افتاد ُ

انگار در یکی از همین دیروز ها افتاد

افتاد ُ صدای شکستنش تا بالای کوه قاف هم رسید

دختر از خیال وهم گونه اش جست ُ تبخال بر گوشه لبش نمایان شد

کودک جیغ کشید ُ مادر مرد

معشوق را جلوی چشم عاشق دار زدند

جوان درویش شد

همه میگفتند : دیگر دیر شده است

اتفاق نباید می افتاد ُ افتاد ُ شکست ُ دیگر شکسته بند هم کاری ازش بر نمی امد

.

.

.

آری ، زمین شکسته بود !

 

+ پدرم دیگر تنها دختری را میبیند که قهوخ مینوشد ُ چند کاغد نیمه سیاه همراه با یک روان نویش رویش جولون میدهد ... فکر کنم خیال پدرم هم کور شده !

+ اهنگ " بی تو " سیاوش قمیشی بد جور رو مخه !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

تا 2-3 روز بعد از اینکه گفتی با امیر ازدواج میکنی تو شوک بودم ... باورم نمیشد ... هر دفه میدیدمت میگفتم که یه بار دیگه حرفاتو تکرار کن ... بعد کم کم باورم شد ... اره رفیق بـــــــــــاور اتفاقی که فک نمیکردم به این زودیا اتفاق بیفته ... یاد اولین دفه میفتم که گفتی به امیر به این نتیجه رسیدید که تا جایی که بتونید بدون ازدواج باهم باشید ... الان که فک میکنم میبینم 5 سال زمان کمیه ... واسه تو ... واسه امیری که اوایل فک میکرم فقط یه فاکر ِ ... یادته وقتی فهمیدم پردتو دادی چقد عصبی شدم ... ولی تو شاد بودی ... مطمئن بودی که امیر عوض شده ... میترسیدم رفیق ... اره واسه تمام آرزو ُ ا ُمیدت میترسیدم که تو یه چش به هم زدن به گ*ا بره ... حتی الانم میترسیم ... الانی که یه روز از ازدواجت میگذره ... همیشه بیشتر از خواهرم دوست داشتم ... حتی زمانی که واسه 2 سال ازتون بریدم بازم از حالت خبر داشتم ُ تو اینو نمیدونستی ... همیشه وقتی میرسیدیم به این بحث گله میکردی ُ فقط سحر معنی سکوت منو میفهمید ... فقط سحر میدونست که نازی همه ی خبرارو میگه ... نازی ... اوـــــــــم دوستی که خدود 5-6 ماهه ندیدمش اصن نمیدونم کجاس ... یهو رفت ... عادت ندارم دنبال کسی بگردم ... وقتی رفت تو دلم گفتم نازی پَر ... عاطی نمیدونی چه حالیم ... نمیدونی وقتی شب عقد ُ پای سفره عقد بودی چه مرگم بود ؟! نمیدونی همش تو دلم میگفتم میدونم میگه نه میگه نه ... دلم میخواس یهو بلن بشی ُ بگی نه ُ فرار کنی ... نمیخواستم بله گفتنتو باور کنم ولی تو گفتی ... بلند ُ واضح ... لبخند زدم ... با خودم گفتم دخی اینم رفت ...چقد بده که تو ُ امیر هیچکدوم خواهر ُ برادر نداشتین ... چقد بده که من ُ سحر نصف کارارو کردیم ... چقد بده که مامانت ُ مامانش حتی به خودشون زحمت ارایشگاه ُ ندادن ... نتونستم باهات بیام ارایشگاه ... تو سالن بودم ... تک ُ تنها ... همه چیو مرتب میکردم ُ بغض بود که جاری بود تو رگام ... هی رفیق چرا تو ؟!نمیدونم ... 4:30 بود قرار بود 6 برسی ... زود بود ... خط چشمُ مداد کشیدم ... یه گلس ملایم ... یه کاور رو پوستم ... خیلی ساده ... موهای لخت ُ کوتاهم ُ نیاز به ارایش خاصی نداشت ... اصن توان کاریو نداشتم ... قبل از اومدنت همه اومدن جلو در ُ من وایسادم جلو سکویی که قرار بود بشینی رو کاناپش ... اومدی ... شاد بودی ... استرسی تو نگاهت نبود ... بازم لبخند زدم ُ بغضمو خوردم ... همه زدن رقصیدن ُ مست کردن ... تونستی جلوی خودتو بگیری ُ تا زمانی که با اصرار نبردنت نرفتی وسط برقصی ... مث همیشه قشنگ رقصیدی ... سحر باهات رقصید ... همه رقصیدن جز من ... میدونستم منتظری ... نمیتونستم ... احسان با 2 تا تون رقصید ... مجبورم کردی با نگاهت ... رقصیدم ... نشستی ... اومدم پیشت تا ببینم مشکلی نداری ... گفتی خوجگل شدم ؟ گفتم نه  ... نیشمو باز کردم تا بفهمی دروغ میگم .. امیر از لباسی که پوشیدم تعجب کرده بود میگفت یادمه از همه سکسی تر میپوشیدی ولی حالا ...؟! جملشو تموم نکرد ... در گوشش گفتم پیر شدما ههه من پیر شدم ؟! با این سنم ؟! چرا نمیتونستم مث دخترای 20 ساله ی دیگه که با هر خری که بشه میرقصیدن بشم ... هان ؟! ... بیخی ... بازم لبخند ... همیشه میدونستم که کت ُ شلوار خیلی به احسان میاد ... میدیدم که دخترا واسش دلبری میکردن ُ عین خیالش نبود ... اصن نرفت وسط دُرُس حسابی برقصه ... سحر با اون پسره ی احمق همش وسط بودن ... نگرانش بودم... با اینکه از هر 2تاشون کوچیکترم ولی به نظر بزرگتر میام ... از نظر اخلاق مخصوصن تو این چند ساله سرد تر از بقیه شدم ... پس کو اون شیطنت بچه گونه ؟! ... آخرای عروسی فیلمی که احسان 1 ماهه داره زحمت میشه رو گذاشتم ... اولش 2 تاتون حرف میزنین ... عکسا میادُ میره ... تو بعضی عکسا تنها ُ با هم ... تو بعضی عکسا من ُ احسان ُ عاطی ُ امیر ُ سحر ُ رضا ... رضا رو که میبینم بغض خفم میکنه ... از اول عروسی فک نمیکردم مرده باشه ... چقد سخته ... سحر بدتر از من ... گریه میکرد ... عاطی با دیدنه سحر اشکاش ریخت پایین ... هیکس نمیدونست ما 5 تا چه مرگمونه ... هستیو دیدم که پشیمون بود ... فیلم تموم شد همه دست زدن ُ من بغض کردم ... نگاه احسانو رو خودم حس میکردم ... اخه چرا گریه نمیکنی دخی ... عروسی تموم میشه ... مامان ُ بابای امیر ُ عاطی دم در با عاطی ُ امیر وایسادن ُ کادو ها رو میگیرن ُ خدافظی میکنن ... سحر فقط گریه میکنه ... میزنم بیرون ... سحر باهام میاد ... تا 700 تا مهمون برن خیلی طول میکشه ... سحر پیشم وایساده ... گریه میکنه ... دستام میره لای موهام ... قیافه ی سحر با لباس عروس میاد جلو چشم ... یهو انگار آب سرد بریزن رو بدنم لرز میگیرتم ... نگاش میکنم ... میگم دیدیش قد ناز شده بود ؟! ایشالا عروسی تو ... میخندم ... نگام میکنی صدای هق هقت بلند میشه ... میگی خفه شو ... میگم من که میدونم آرزوی همه دخترا همینه من که میدونم الان ته دلت قند اب میشه ... میخندم ... گریه میکنی ... نگات میکنم ... هیچوقت به ازدواج اعتقاد نداشتم ُ میدونم این بحث هیچوقت واسه من پیش نمیاد ... بیشتر نگاش میکنم ... یاد بچگیامون میفتم ... یهو اشکام میاد پایین ... دیگه نمیکشم ... بی صدا گریه میکنم ... سرتو میاری بالا ... کُپ میکنی ... بغلم میکنی ... بوی عطر لاکوست همیشگی ... حس میکنم یکی دیگه هم هست ... احسانو میبینم با همون لبخند که خیلی وقته که ندیدمش ... به سحر میگه برو پیش عاطی داره گریه میکنه ... میاد جلو ... در گوش سحر چی گفت؟! نمیدونم ... سرمو میگیرم بالا ... گردنمو صاف میکنم ... اشکامو پاک میکنم ... میگه دیگه ما غریبه شدیم که نمیذاری اشکاتو ببینیم ؟! ... میگم خیلی وقته ... میگه نمیخوای بیخیال 3 سال پیش بشی ُ دوباره شروع کنی ؟! میگم واسه همین اومدی؟! میگی نه ... سکوت میکنم ... آه میکشم ... میرم تو ... تا عاطیو میبینم باز اشکام میاد پایین ... هنوز ارایشت خیلی خراب نشده ... دسمالو میگیرم اشکاشو پاک میکنم ... عصبی میشم ... میگم اخه دیوونه واسه چی گریه میکنی ؟! من که یادم نمیاد تو مامانی بوده باشی ؟! نکنه از امیر میترسی باو نمیخورتت ینی میخوره ها ولی نه اونقد که تمو بشی بعدشم دیگه فک نکنم امشب حالشو داسته باشه که جرت بده ؟! خندید ... وسط تموم گریه هاش خندید ... امیر گفت هی بچه حرفای ناموسی نزن ... خندیدم ...یهو زدم زیر گریه ... بغلش کردم گفتم اخه اخه الاغ چرا انقد زود ... ترسیدی بترشی ؟!... رفتن ... خودشون نخواستن کسی بره خونشون ... رفتم خونه ... تا 5 صب گریه کردم ... معدم میسوخت ... از اول میسوخت ... هی رفیق اینو بدون هرجا که باشی تو هر وضعیتی یکی اینجا هست که میتونه کمکت کنه ... هی رفیق تو هم رفتی آ .. هه هه هه ... این روزا زمین خیلی سریع چرخ میزنه ُ قدرتشو به رخم میکشه ... این روزا تنهایی بیشتر از هر روز دیگه  سرشو از تو دخمه در میاره ُ یه 10-12 ساعت دورُ برم چرخ میزنه ُ میره ... این روزا همه مزخرفن مث همیشه ... مستر خدا من هنوزم واسشون بت استقامت ُ صبرم؟! ... ریدم به این پرستش !

 

+ هی پسر ، داری زجرم میدی ... نخواه که به گریه هام عادت کنم ... مجبورم نکن که بی رحم بشم .... کاری نکن که ایمانمو بذارم زیر پام ُ بگم گور بابای تو ُ هرچی چیز خل مثه تو اِ ... درک ُ فهم داشته باش ... دروغ نگو ... چیزی که تو بش میگی عشق، هیچوقت عشق نبوده ... هیچوقت ... باور نمیکنم ... نه تو رو و نه حرفاتو ... باید خون بالا اورد روت !

+ دیگه شرف هم مث انسانیت نایاب شده !

+ یه پنجره با یه قفس ... یه هنجره بی همنفس ... سهم من از بودنه تو.. یه خاطرس همین ُ بس ...تو این مثلث قریب ستاره ها رو خط زدم ... دارم به اخر میرسم... از اون ور شب اومدم ...میخوام تو این سکوت تلخ ... صداتو از یاد ببرم ... بذار که کوله بارمو ... رو شونه ی شب بذارم ... باید که از اینجا برم ... فرصت متو موندن ندارم ... داغ ترانه تو نگام ... شوق رسیدن تو تنم ... تو حجم سرد این قفس...منتظر پر زدنم...من زا تبار غربتم ... از ارزوهای محال ... قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال ... این روزام شده چند تا زا اهنگای شادمهر ُ سوت زدن ُ از صب تا شب فقط 2 تا فنجون قهوه خوردن ُ فک کردن ُ قفل کردن در روی خودم !

+ وای به ان روزی که نقاب ادما بره کنار .. وـــــــــــــای !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

هی رفیق قدیمی ... مرسی واسه همه چیز ... مرسی که وقتی بقیه سرگرم عروسین یو پیشمی ُ کمکم میکنی که با اون حالم لباس بخرم ... مرسی که وضعیت افتضاحمو تشخیص میدی ُ خودتو میزنی به درُ دیوار تا واسم بروفن گیر بیاری ... مرسی که وقتی از شدت درد گریم میگیره آرومم میکنی ُ واسم از گذشته ی دوری که با هم بودیم حرف میزنی ... مرسی که وقتی راه میریم نمیذاری کسی از عمد خودشو بماله بهم ... مرسی که دستای گرمتو دور کمرم حلقه میکنی تا گرمم بشه ُ خوابم ببره ... مرسی که ۳۰ مین تو ماشینت صب میکنی تا بخوابم ُ وقتی بیدار میشم میخندی تا شادتر بشم ... مرسی که مث نیما سرکوفت ِ مترسکو بم نمیزنی با اینکه میدونم که بهت گفتن ... مرسی که تو جمع نمیذاری با دیدن عاطی ُ امیر یاد مترسک بیفتم ُ ناراحت بشم ... مرسی که هروفت بهت نیاز دارم هستی ُ یادم میاری که کی بودم ... مرسی که اون ۲ تا تو دهنیو فراموش کردی ُ هروقت نگات میکنم بم لبخند میزنی .... مرسی که هنوز مکانیزم بدن من یادته ُ از گرمای دستم میفهمی حالم خیلی خرابه ... مرسی که نگرانمی تا قرصامو سر وقت ُ درس بُخورم ... مرسی که بعد از ۳ سال به وجودی که دیگه نبود خیانت نکردی ... واسه همه کارایی که داری واسم میکنی ممنونم ... واسه همشون که تو این دوران وحشتناک مث یه پرتو نور ِ ... میدونم همه ی این کارا واسه جبران گذشته ُ اشتباهته ولی نمیتونم ... ینی واقن نمیتونم که ۲ باره یو رو به چشم دوس پسرم ببینم ُ دوست داشته باشم ... نمیتونم ... ینی خاطرات مترسک نمیذاره که بتونم ... ینی این جسم ضعیف نمیکشه که با روح مبارزه کنه ... این جسمی که روز به روز داره فرسوده تر میشه ولی به قول تو هنوزم ماله همون دختر شیطونه که وقتی از خواب بیدار میشه لباش باد کرده ... ماله همون دختری که وقتی میخواد حرف بزنه گوشه ی لبش منحرف میشه ُ قسمت گوشی دهنش پیدا ... دختری که با موهای لخت مشکی سوار تاب شده ُ میخنده ُ جیغ میزنه ُ میگه تند تر ... اره رفیق ... مرسی تو خیلی مرد تر از اونایی هستی که به تو میگفتن نامرد !

+ میخوام یه چند روز گوشیمو بذارم تو کمدم یا کلن منحدمش کنم که ج اس ندم ... پس ساری عاطفه !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

زبان فارسی به جای دائمی مهربان میاد ۲۴ ساله ُ سبز ُ فوق لیسانس ادبیات ُ رک ... وسط حرفاش چیزایی میگه که من بش اعتقاد ندارم ... میگه نمیشه گفت : من دیروز خواهم مرد ! ... چرا نمیشه ؟! ینی نمیشه من امید داشته که دیروز بمیرم ؟! چرت ِ زر مفته علنن ، میگه از این به بعد الگو ما فعل رفتنه ... یهو شوت میشو توی تو ... رفتن ... میگه بن ماضیش میشه رفت ... باز فکر ... میگه بن مضارش میشه برو ... تو دلم داد میزنم هی رفیق نیمه راه .... بـــ ــــ ــرو .... از دو زنگ پیش معده درد داشتم ... یهو قلبم تیر میکشه ... نمیذارم کسی بفهمه ... میپیچم به خودم ... دبیر چشاش گرد شده ... من نیش خند میزنم ... تمام مدت که میحرفه من حرفایی که قبول ندارمو تو در تو ته دفتر جبر مینویسم ... میگه کتابو موسیقی و نویسنده و ... که دوس دارینو بنویسین ... عباس معروفی رو مینویسم ... میگه کدوماشو خوندی ؟ میگم ... میگه برو تو وبسایتش ... میگه میخوام داستان نویسی یاد بگیرید ... یه مشت چرت ُ پرت ُ چیز شعر میگه ُ میره ...ت ... زهرا علی را خورد ... وای ینی ما ترکیدیم دیگه ... یه تیکه اومده مثال بزنه میگه زهرا با علی رف هندسه هم به همین شکل ... دفاعی میاد ُ چرت میگه در مورد دفاع ُ اینا ... یارو مذهبی بعد دینو با فلسفه قاطی کرده ... بحث جنگ میاد ... پرستو میگه پسرای امروز با موچین میرن جنگ ... کلاس میره رو هوا ... داغ میکنم ... پس رضا چی بود بی شعور ؟! اخه الاغ تو تویه تیر ُ تایفت یکی مث ادم نبوده چرا جمع میبندی ؟! ینی اصن اینا هیچ احساسی به مملکتشون ندارن ... هیچی ... ینی به خدا اگه امریکا یه هر کشور ابر قدرت دیگه بیاد ایرانو بگیره این هیچی نمیگه ُ مث بز نیگا میکنی ؟! ینی اصن معنی تاریخ ایرانو نمیدونن ... اصن نمیفهمن کجا زندگی میکنن ... بدم میاد از اینا ... من نه مذهیبیم نه اُملم نه هیچ چیز دیگه ... خیلی هم آدم لارجیم ( آیکون خود پسندی ُ اینا پلیز ) ولی اصن تو مخم نمیگنجه که یکی تو ایران باشه ُ هیچ حسی بش نداشته باشه ... بیخی باو ... ۲ روز دیگه عروسیه ... بازم من هیچی ندارم که دلم بخواد بپوشم ... دلم نمیخواد برم ولی مجبورم ... حس میکنم شدم شبیه یه پوچ خالی ُ تنها که هر روز اون قسمت خالیشو میشوره ُ برق میندازه بلکه یه ذره شبیه یه پوچ واقعی بشه ... !
+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

کاش میشد

تمام این لباس ها + خاطرات ُ + تو

در یک چمدان کوچک آلبالویی جا دادُ

درش را هم محکم بست تا خیال فرار به سرت نزند ...

 

+ هی تو رفیق ... ینی الان شادی ؟! ینی خوشبختی ؟! ینی دیگه نیازی به بودنم نیس ؟! ... هه !

+ هیچوقت نفهمیدی حرفامو ... هیچوقت سعی نکردی درک کنی که چی میگم ... سعی کردی عادی باشی ُ این با من جور در نمیومد ... هیچیوقت نفهمیدی چقد از حرفات ناراحت میشدم ... هیچوقت نفهمیدی که چقد با این حرفات پشت تل بغض میکردم ... هی رفیق ؛ یو هیچوقت هیچیو نفهمیدی ُ نخواستی بفهمی ... میدونی مترسکم دنیات همیشه یه دایره بود که که هر وقت اومدم با مداد رنگیام کاملش کنم نذاشتی ... رفیق ، تو این دوستی۲ سالمون خیلی چیزا کم گذاشتی !

+ تهران خیلی فاسد شده ... حالم بهم میخوره از اینکه میرم بیرون ُ میبینم که یه دختر ۱۵-۱۶ ساله فقط واسه اینکه بگه بزرگ شده خودشو شبیه ج...ه ها درس کرده ... نمیدونم تا چند سال دیگه ایران میمونه ولی اگه قراره اینجوری بمونه بهتره همین الان خراب بشه !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

۲ شب پیش ... ساعت ۳:۳۰ صب ... تازه ۱ ساعت بود خوابم برده بود ... زنگیدی ... گفتی میترسی ... سعی کردم ارومت کنم ُ بعدش گفتی اروم شدی خوابیدی ... هیچوقت به خودم اجازه ندادن وقتی نصفه شبه ُ طرفم خوابه بش بزنگم ... یه زمانی عادتت بود ولی ترک کردی ... دیشب حس کردم بازم برگشتی ولی وقتی هوشیار شدم دیدم نه باو یو خیلی وقته رفتی مترسک ... دیگه نخوابیدم تا اینکه صب بازم اس دادی که چیکار میکنی ُمن بازم شک کردم که نکنه دیشب چرت ُ پرت گفته باشم ؟! ... بت گفتم که بری که نمیخوام باشی ُ یو خیلی وقته که یاد گرفتی سکوت کنی ... اوایل که من سکوت میکرد صدات در میومد ُ غر میزدی ... میرم با دائی ُ زن دائی بیرون ... یه کفش مخمل تق تقی مکشی میخلم ... اوــــــــم میدوستمش ... شب با همون کفشا با اینکه میدونم خیلی زود داغون میشه میرم پارک ُ تاب بازی میکنم ... تند تنـــــد تنــــــــــــــد ... باد میخوره محکم تو مخم ُ گیج میرم ...علی میاد باهات حرف میزنه ... حس میکنم دیگه به چشم دختر کوچولو نگام نمیکنه ... انگار میدونه دیگه زیادی دنیا بهم چیز یاد داده ... انگار فرق این چشارو با چشا میفهمی ... انگار فرق بین این موهای بهم ریخته با اون موهام قبلی رو میفهمه... ۲ روز از وقتی که زنگیدی میگذره ُ من روز به روز قیافم داغون تر میشه ... روز به روز نگاه ادما پر ترهم تر میشه ... نگاهی که ازش متنفرم ُ دوس دارم بخوابونم تو دهنه فاعل عمل ... به عاطفه گفتم که من خودمو میشناسم ... میفتم زمین ولی بلندمیشم ُ وای اون روزی که بلند شم ُ ببینم دورم یه مشت لاشخور بیشتر نیسُ نبوده ... اون موقع ــست که همه رو میندازم ُ تاکسیدرمی شون میکنم تا عبرت بشه ... میدونم که انتقام تمام دردامو از مترسک میگیرم ... باز امروز اس میدی که داری میای پیشم ... واسم مهم نیس ... هیچ حسی نسبت به اومدنت ندارم ... میتونم بیام ُ ببینمت ولی نمیخوام ... سرم درد میگیره ... واسه ۱۰۰۰مین بار میگم بـــــــــــ رو ... نمیفهمی ... اصن هیچ درکی از اینکه من چی میکشم نداری ... اصن نمفهمی که انگار به میخ دارن میکنن تو مخم ُ جریانه برقُ بش وصل میکنن تا بیشتر زجر بکشم ... هر روز که میگذره بیشتر نسبت بت بی احساس میشم ... بی تفاوت میشم ... نمیام که بینمت واسه تمام دروغات ... راستی رفیق یو بودی که چند روز پیش میگفتی از خونه زدی بیرون ُ این چیز شعرا ؟! نه ؟! ... ببینم رفیق من گوشام دراز ُ مخملیه ؟! ... هر دفعه که دروغ گفتی باور کردم به امید اینکه آدم شده باشی ولی حیف .... این روزا تا ساعت ۶ کلاسم ُ بعد که میام خونه فقط فک میکنم یا کتاب میخونم ... میدونی صحنه رفتنت مث رفتن بلک میمونه ... انگار یهو گم میشی تو تمام تارُ پود یه خیال ... خیال که وجودیت مادی نداره ... این هفته عروسیه ُ من هیچ لباسی ندارم که دلم بخواد بپوشمش ... همه لباسام  با اینکه حتی به بارم نپوشیدم دلمو زده ... انگار اینا قراره تو کمدم بمونه واسه قشنگی ... از این اخلاقم بدم میاد ... ینی من الان ۱۰۰ تا لباس رسمی ُ غیر رسمیُ زیر ُ رو دارم که حتی یه بار نپوشیدمشون ... چرا یه ذره وجدان پیدا نمیکنم ؟! ... دلم میخواد همشون بگیرم دستم ُ تو خیابون راه برم ُ به هر دختر یا پسری یه دونه از اینا بدم ُ با طلسم فرمان مجبورشون کنم که بپوشن ... بله اَم زوریه ... میخوام باز موهامو کوتاه کنم ... ینی از این کوتاه تر ... میخوام بازم به فاک عضمی بدمشون ... دلم میخواد دنیا رو یه روز بدن دست من تا باهاش گرگم به هوا بازی کنم ... تا من برم اون بالا تا دستش بهم نرسه ُ من ریشخندش کنم ... یا بزارنش جلو دستم تا قلقلکش بدم تا بخنده شاید که از نحسی در بیاد ... تا تو بخندی ، من بخندم ، ما بخندیم ... همه بخندن ... تا دیگه کسی نباشه که کلی پول بده واسه اینکه یه روز یا یه شب خنده ی دیگران ُ کرایه کنه ... از این که ادما خنده هایی رو کرایه میکنن که به صورتشون نمیاد ُ زشتشون میکنه بدم میاد ... بدــــــــــــم میاد !

 

+ باور داشته باش که اگر بخندی ؛

من هم میخندم

دنیا هم به سرخوشیمان

تکخند میزند رفیق

پس فقط یک کار کن

.

.

.

بخند !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

خیلی خستم ... ینی حدود ۴۸ ساعته که من فقط ۳ ساعتشو خواب بودم یا به عبارتی  ۴۵ ساعت بیدار!... چشام بیش از پیش قرمز شده ُ گود رفته انقد که مامانم یه سر کرم دور چشم میماله به زیر چشام حریفشم نمیشم که نزنه ... اشتهایی به غدا ندارم ... حلقه ی ۴ زنجیره ی عجیب خانوادگی هم اومد ُ دیگه دستی دستی بدبخت شدیم ... پدر این فرزند عزیز که میشه دائی اینجانب نیز اومده ُ هر ۵ مین یه بار البته اگه بتونه دور ُ ور پیدام کنه با یه حالتی نگام میکنه که حس میکنم رو به موتم ... دیگه اینکه به طرز خیلی فجیحی این معلم جدید رباتیکُ دوس دارم ُ بی نهایت خوحالم که مث بقیه بی وجدان نیس ُ داره یه تیم ۷ نفره جدا میکنه ُ من هر جور شده وارد تیم میشم چون حس میکنم میتونم ُ باید بتونم ... طرف بیشتر از ۲۵ نداره ُ داره واسه دکترا تو شریف میخونه ُ رشتشم مکانیکه ... ولی خیلی فرق داره با خیلی هایی که میشناسم ُ از ۸ سالگی هم امریکا بوده ... جلف نیسُ ساده است ... دیگه بفهمید که چقد من این استادُ میدوستم ...این روزا احساس میکنم شدم شبیه یه شمع ساده که واسه چند وقت سالم نگهش میدارن ُ بعد فیتیلشو آتیش میزنن ُ از سفید یهو تبدیل به سیاه میشه ... دقیقا همین حسو ولی خاکستریشو دارم ... دیگه اینکه مترسکو فراموش نکردم ُ نخواهم کرد ولی از زندگیم به صورت جدی شوتیدمش بیرون ... دیگه هر رفتاری لیاقت میخواد ... بنا بر استناد  بر علم فیزیک :

هر عمل را عکس العملی است به همان مقدار ُ در جهت عکس عمل!

این روزا وضع سارینا خیلی  خرابه ُ به ادمایی بها میده که واقعن ادم نیستن ُ فقط تشنه ی محبوبیتُ قدرت ،از اون ادمایی که برای بالا بردن خودشون اول از دیگران پله میسازن ُ بعد وقتی هم سطح شدن به یه اُردنگی میشوتنشون چند پله پایین تر یا شاید دوباره نقطه ی استارت ... همیشه گفتم ُ بازم میگم حتی اگه ۱۰۰ سال دیگه هم سر پل صراط ازم بپرسن ... این جور ادما ضعیفن ُ نفهم ... ادمایی که از اینا صربه میخورن هم اگه این ضعیفه ها رو نکشن پایین تر احمقن ... آره دیگه داداچ !

یه شخصیتی هست که من توسط ایشون به یکی از دوس پسرام دوس شده بودم ... حالا ما اقای محترم دوس پسرُ دق مرگ کردیم رفت ( ینی فک کنم فرار کردآ:دی ) بعد از شخصیت واسطه مسیحی تشریف دارن حالا چند روز پیش اومده میگه بیا باهام دوس شُ اینا ... ما هم درگیر عظم راسخ گفتیم ما تا چند سال آینده نمیخوایم ریخت هیچ موجودی(پسر!) رو با منظور نگاه کنیم ... حالا ایشون قاطی کرده میگه نه تو واسه اینکه من مسیحیم ُ یو مسلمونی ُ اینا با من دوس نمیشی ... اولش من کلی بش خندیدم چون اونایی که به من نزدیکن میدونن من هیچی دینی هنوز ندارم ُ به اصطلاح آزاده ام ُ دارم رو دینم تحقیق میکنم ... اعتقاد کامل به خدا دارم ولی به اسلامی که تو مملکت هس نه ... مثلا تو اسلام اینا اومده گفته که هرکی از دین خارج شد خونش حلاله ... ینی چی آخه ؟! ... من از پشت همین تریبون اعلام میکنم : خدایی که این حرفُ بزنه اصن خدا نیس ... به درک بذار بهت بر بخوره ... کسی که این حرفا رو قبول کنه ُ تازه تعصب هم داشته باشه اُلاغی بیش نیس ... بگذریم من ۳ ساعت به این بنده ی احمق خدا توضیح دادم که باو چرا چیز سعر میگی اخه ُ اینا ... بعد از همه این حرفا آقا به ما میگه : اصن میدونی یو خیلی مغرور ُ خسیسی ! ... مغرور هستم قبول ولی ایشون منظورش ادمی بود که فقط خودشُ دوس داشته باشه ... در حالی که خدا میدونه وقتی ایشون مست بود من چقد واسش دل سوزوندم ُ باش حرف زدم ... بعد خسیسم ؟! این دیگه آخرش بود خداییش ! تو جهنم امروز بچه ها یه ۵ تومنی گرفتن اگه من دوباره رنگ این پول یا شعباتشو دیده باشم النن بُزم ... اگه جز ۱.۵۰۰ از این پول واسه خودم خرج شده باشه آقا من خرم ! ... بابا برادر / خواهر من ، چرا زری میزنی که فقط زر زده باشی ؟! ... چرا بی منطق ُ دلیل چرت میگی که من مجبور شم بهت بگم چیز خل ... ینی بعضی ادما ذره ای واسه خودشون ارزش قائل نیستم ... ذره ای ! ... اَ صاب ندارم خودم مادر زاد حالا یکی دیگه بیاد قهوه ایش کنه بیشتر ... اِی تو ذاتت صلوات ... افتضاح خستم رفیق ... افتضاح !

+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |

بازم گنگ شدم ... زیادی گنگ ... جهنم دیگه مث همیشه نیس ... دیگه تلاش نمیکنه واسه بزرگ کردنم ... انگار میدونه چمه ... انگار میدونه از همیشه تنها ترم ... انگار میدونه دیشب 3 ساعت به خودم پیچیدم ُ پیچیدم ُ پیچیدم ... داره سعی میکنه واسه اینکه دونه دونه خاطراتُ دوباره جلو چشام روشن کنه ... خاطراتی که من ُ شقی ُ عسل بازی میکردیم ... مث یه فیلم سیاه سفید ... به صورت سوم شخص میبینمشون .. لبخند محوی میزنم ... انگار بقیه هم فهمیدن که من دیگه خودم نیستم ... انگار غم ته چشام دوباره داره فوران میکنه ...  میسوزه چشام ُ من فقط میجنگم .... با بغضی که با نهایت سرعت میاد جلو تا خودش نشون بده ... تا غرور دخترک سایه پوش مارو از زمین به در کنه ... گنگم ... گنــــــــگ ِ گنگ ... بچه ها حرف میزنن ... ولی انگار تو گوشام چوب پننبه گذاشتن ... یه رگه نا مفهوم از حرفا رو میشنوم .. خیره شدم به زمین زیر پام ...دارم فک میکنم ... نمیدونم به چی ... فقط انگار دارم فک میکنم ... پرستو فهمیده چقد وضعم خرابه ... انگاری اونم میدونه داغونم ...دستای عسلو میگیرم .. با دوتا دستام ... تکیه داده به دیوار کنار کلاس زبانای پایین نزدیک دفتر حجم .. نه نه یه زمانی کلاس زبان بود الان کلاس تجروبیاس و کنارش کلاس ما... یه چیزای از تنهایی میگه ... بازم فقط رگه ی صداشه ... تمرکز ندارم رو حرفش ... میگه نیاز دارم به بودن یکی ... نگاش میکنم .. تا عمق چشامو با همون کوله پشتی مشکی کز میکنم ... اره رفیق ... تو هم میدونه داغون تر از همیشم ... دوباره این بغض ت...می راه گلومو میبنده ... قلبم تیر میکشه ... بش میگم از همیشه تنها ترم رفیق ... تنها ... انگشتامو تو انگشتاش چفت میکنم ... نمیدونم چرا ... سر کلاس جبر زنه فقط حرف میزنه ... حرف ، حرف ، حرف ... بازم همیچی نمیفهمم ... کتاب میخونم ... خیلی نگرانیم ! شما لیلا را ندیدید ؟! ... تازه میفهمه باید تمرین بده ... میدونم هیچوقت ذوقم واسه حل مسائل نمیمیره ... تند حل میکنم ُ دوباره کتابو میخونم ... فیزیک میاد مثلا میخواد بگه من پایم ... هیچی از شخصیتش تو ذهنم نقش نمیگیره ... هیچی نمی ماسه ... اوـــــــــــــم ، من اینجا چیکار میکنم ؟! ... خودمه میکشم کنار از تموم حرفا ... بدم میاد از ادمایی که ج... نیستن ُ

میخوان بگن باو ما شاخیم مثلن ... که چی ؟! ... 2 تا از بچه های سال بالایی از جلوم رد میشن ... بدون هیچی دقتی میفهمم اونی که موهای چربشو چسبونده به پیشونیش حتی موهای دستشم نزده ُ داره واسه دوستش لاف دوس پسرشو میاد ... خندم میگیره ... پوزخند میزنم ... ینی انقد واست مهمه؟! ... که چی حالا ؟! ... بر فرض مثالم که بقیه بفهمن که تو یه بوی بازی ، که بفهمن مثلن تو دیگه خیلی دوس پسر داشتی الان واسه خودت یه پا دافی ؟! ... به نظرت تو اینجوری واقعا داف میشی ؟! ... نه هانی ... تو تنهاییت میشینی ُ به خریت دیگران فک میکنی در حالی که من به حماقتت میفکرم دُخی ... زمین صافه یِ زد بازی یه سر رو مخم رژه میره ... زیر لب زمزمه میکنم ... یه نگاه کلی به حیاط میندازم ... از فردا که 90 تا اول بیان میشه واقعن جهنم ... امروز یه نگاه دیدمشون ... به نظرم بد نبودن ... هنوز نتونستم چیز خاصی توشون گیر بندازم ... اخه اصن سر کلاسا نیومدن ... هی رفیقک تنها زوـــــــــــد گذشت ... خیلی زوــــــــــــد گذشت ... هی رفیقک تنها خیلی راحت تنهایی نابتو هواله کردی به باد ... باید بر میگشت ... انگار باد هم گم شده ... اوــــــــم ... هی بــ ـــ ـاد ، خنده هامو بر گردون ... تو راه رو واستادم ُ ادما مث مترو میان ُ میرن ... من کجام ؟! ... ینی قراره کجای دنیا باشم ؟! ... قلبم تیر میکشه ... حس میکنم 2 تا در میون میزنه ... انگار دیگه واقعا خسته شده ... رفیق طاقت بیار ... هنوز مونده ... نمیدونم چقد ولی مونده ُ من باید تا اخرش پای این زندگی بمونم ... رنگ محیط عوض میشه ُ من خاکستری عجیب تر از همیشه به نظر میام ... میدواَم ... میرسم به سال پیش این موقع ... همه چی خوب بود ؟ ... نمیدونم ولی من در ظاهر خوشحال بودم ... نمیخوام بر گردم ... من همیشه تو گذشته زندگی میکنم ... احساس میکنم گم شدم ... نمیتونم برگردم ... نه ... نمیتونم ... با بچه ها میشینم به دست بازی ... ذوق میکنم واسه این بازی مسخره ... من دنبال شادی کودکیمم ... دنبال چشمای قهوه ایه یه دختر با موهای لخت پر کلاغیم که انگار داره نفس میکشه ... آره ... انگار پشت برقی که رو چشاش نشسته  انگار ته اون چشا یه چیزی نفس میکشه ... ینی من الان مردم !؟

+ تو ادامه مطلب زندگیه چند وقت اخیرمو گفتم ... چیز جالبی نیس ...!

+ حالم خوب نیس ... بد تر از همیشه ... با چشای گودُ قرمز !


ادامه مطلب
+تاریخ ساعت نویسنده سیاهک |